X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 19 بهمن 1390

قهوه ی پشت پنجره







پشت پنجره ی اتاقش نشسته بود و داشت از طبقه ی بیستم پایینو نگاه میکرد،

دونه های برف سبک و معلق و رقصان داشتن پایین میومدن،

به کوه ها که سفید شده بودن از بـرف نگاهی انداخت،

بدون اینکه حواسش باشه انگشت اشاره ش رو دور گردی لیوان میکشید،

بوی قهوه مستش کرده بود،

تو اون لحظه زمان براش بی معنی بود، با اینکه چهار تا ساعت تو اتاقش تیک تاک میکردن صدای هیچ کدوم رو نمیشنید،

پیشونی تب آلودشو تکیه داد به شیشه که از شدت سرما انگار یخ زده بود،

پنجره ی نیمه بخار زده نشون از ناجوانمردی سرمای زمستون  میداد،

آسمون رنگ خاطرش رو با افکار اون  رنگ آمیزی میکرد ،

دیگه نه " نیوتون"ی  بود و نه قانون جاذبه ای ،

 افتادن هر دونه ی برف امتداد نگاه اون از اوج آسمون بر چهره ی سفید زمین بود

تنها چیزی که تو  سیاهی چشماش تخم میذاشت  امتداد اندیشه ی های نا بالغش از رنگین کمون بعد از برف بود،


بارون یا برف !!!

اون دلش رنگین کمون می خواست ...


قهوه اش رو لاجرعه سر کشید ، لیوان رو گذاشت جلوی شیشه ی پنجره

بلند شد و وایساد

نفس عمیقی کشید ، انگار تلخی قهوه پایانِ شیرینِ عمیقِ نگاهش ، به دشت پهناور آسمون بود

لیوان رو برداشت و رفت ...



اما ؛

رو لبه ی سنگی، سرد و بخار زده ی پنجره ،

حلقه ای تو خالی از گرمای  لیوان تلخ قهوه به جا ماند...