X
تبلیغات
رایتل
شنبه 23 بهمن 1389

پچ پچ های اتوبوسی!








تمام مغازه ها شلوغن

رو لب همه از دیدن یه عالمه عروسک بامزه لبخند نشسته

وارد مغازه میشم که برای برادر زاده ی دوستم که به تازگی به دنیا اومده یه عروسک بخرم

اما همه ی عروسک ها یا قرمزن رو رو تنشون نوشته i love u!

یا یه قلب بزرگ قرمز آتشین دستشونه!


با هزار زحمت و زیر و رو کردن چندین مغازه بالاخره یه خرس سفید با دماغ بنفش نظرم رو جلب میکنه!

و با تایید نظرم توسط دوستم مصمم میشم که بخرمش

میخرمش و بعد از خداحافظی با دوستم سوار اتوبوس میشم

دو تا صندلی اواخر اتوبوس خالی بود

منم که از صبح در حال راه رفتن بودم با خوشحالی به طرف صندلی رفتم

ولی تا به صندلی برسم همه ی خانوم ها با دیدن عروسک تو کیسه ی نازکی که تو دستم بود شروع به پچ پچ کردن


وقتی به صندلی رسیدم سرخی و گر گرفتگی رو رو گونه هام حس میکردم

پچ پچ ها گاهی اوج میگرفت و چند نفر برمیگشتن و نگام میکردن

و من معذب و معذب تر میشدم


تا اینکه دو تا دختر خانم

یکی با چادر و به اصطلاح محجبه !

و اون یکی خیلی شیک و تمیز !

که اون خانوم شیکه یکم زودتر وارد شد و بوی ادکلنش کاملا پیچید توی اتوبوس

تنها صندلی خالی صندلی کنار من بود

و اون میومد که کنارم بشینه


که موضوع پچ پچ ها عوض شد!!!

بیچاره دخترک هم مثل من سرخ شد

اما نمیدونم چرا قبل از اینکه به صندلی برسه نظرش عوض  شد و رفت کنار میله ای که قسمت بانوان! رو از قسمت آقایان جدا میکرد رو به پنجره وایستاد


و خب مسلما اون یکی خانمی که چادر سرش بود اومد و کنار من نشست

چشمتون روز بد نبینه

آن چنان بویی پیچید تو مشامم که تا شب سر درد داشتم

یاد شعار هفته های قدیما افتادم که سر صف میخوندیم

*نظافت نیمی از ایمان است*

پچ پچ ها همچنان ادامه داشت


دختر کنار پنجره غرق افکارش بود...

و دختری که کنار من بود مشغول بلوتوث باز ی و ...

و من به چند دقیقه ای که گذشت فکر میکردم


چرا بعضی از ما (بی تعارف اکثریت جامعه) به خودمون این اجازه رو میدیم که از رو ظاهر آدما راجع به باطنشون اظهار نظر کنیم؟!