X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 15 تیر 1390

پـیـــام آســـمـــانـی!



بچه که بودم همیشه تا قبل مدرسه رفتن،با خدا صحبت می کردم!  البته صحبت ما یک طرفه نبود ها!!! خدا هم جوابم رو می داد!!!

شاید بخندین ولی نوع مکالمه ی ما "پرسش و پاسخ" گونه بود!!! همیشه من می پرسیدم و او جواب می داد!!

می پرسید چطور؟؟

مثلا من می پرسیدم : " خدا جون اگه مامانم برام بستنی میخره باد بیاد و پرده ی اتاق تکون بخوره"

و 80% مواقع این اتفاق می افتاد!!!

یعنی من جواب می گرفتم، جواب درست!!!

بلی یا خیرش مهم نبود ، یعنی الان مهم نیست اون موقع دنیام بودن او سوال و جوابا ؛ اما...

اما الان مهم اینه که وقتی فکر می کنم می بینم واقعا جوابم رو می داد...



مدرسه که رفتم سال دوم یا سوم دبستان که بودم وقتی این موضوع رو با معلم خشکه مذهبی که با زور چادر به سرمون می کرد مطرح کردم ؛ حسابی دعوام کرد!!

و گفت فقط معصومین می تونستن با خدا ارتباط برقرار کنن و بـــس!

و این حرفش پُتکی بود بر سر کودکی که عادت شده بود براش حرف زدن با کسی که با حوصله جوابش رو می داد.

روز ها می گذشتن و من احساس تنهایی بیشتری می کردم.

و با ترس هایی که معلم سختگیرمون در من ایجاد کرده بود نماز میخوندم و روزه میگرفتم،

چون او به ما می گفت : " از خدا بترسید"



و من از او ترسیدم!!!

و دیگر با او حرف نزدم مگر چند کلمه ای به زبان عربی سر نماز که آن هم دیری نپایید که قطع شد!



زمان گذشت...

گذشت و گذشت تا همین یکشنبه!

این بار هم با او حرف زدم اما نه مثل قبل ، این بار هم نحوه ی صحبتمان "پرسش و پاسخ" بود

اما این بار او صدایم زد...

اول خودم را به آن راه زدم که یعنی مثلا نشنیدم!

بلند تر صدایم زد!

به آسمان نگاه کردم و او پیام آسمانیش را بر تمام وجودم نازل کرد.

و در آخر هم گفت : " این پیام من است ،حواست باشد که درست به آن بیندیشی و درباره اش تصمیم بگیری"

پرسیدم : " خدایا با دلم یا عقلم؟ "

جواب داد ولی صدایش نا مفهوم بود.

تا دیشب سوالم را دائم تکرار کردم ولی جوابم را نمی داد ، راستش را بخواهید کمی دلخور شدم.

حوالی ساعت 10 شب بود که درمانده دوباره سوالم را تکرار کردم،چشمانم را بستم و وقتی بازشان کردم این را دیدم!!!





جواب از این صریح تر تا بحال از او نگرفته بودم!!!