X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 29 خرداد 1390

از اینجا تا سیدنی راه درازیست...








29 خرداد شاید واسه خیلیا یه روز عادی باشه... واسه منم تا پارسال یه روز عادی بود مثل بقیه روزا!

ولی پارسال...

توی همچین روزی ...

قلب من از جا کنده شد!!!

باورتون نمیشه؟!!

رد خونشو تو نقشه ببینین!

از همین تهران خودمون تااااااااااا سیدنی...






همه چیز عادی بود تا اون روزی که اومدی و گفتی میخواین برین،یادته داداش بزرگه؟!

و چقدر روشنفکرانه بهت گفتم : "خیلی خوشحالم که به هدفی که از خیلی وقت پیش داشتی داری می رسی."

و واقعا بودم!!!

خوشحال بودم تا اون روز لعنتیه 29 خرداد...

البته باز همه چی تا وقت شام خوب پیش رفت...

مثل همیشه بود که دور هم جمع می شدیم...

حتی بعد شامم که داشتین چمدوناتونو می بستین هنوز باورم نمیشد داره چی میشه...

چقدر خندیدیم موقع وزن کردن چمدوناتون اون شب یادته؟!

یادته تا آخرین لحظه ها داشتی تو اینترنت راجع به مقررات فرودگاه های اونجا می خوندی و من قایمکی ؛ دور از چشم همه میومدم میبوسیدمت؟!

یادته نذاشتی بیایم فرودگاه و قرار شد دم در خداحافظی کنیم؟!

و همه چیز از دم در شروع شد...!

وقتی بابا و مامانو بغل کردی و اولین قطرات اشک ریخته شد...

وقتی آبجی بزرگه و داداش کوچیکه رو بغل کردی و هر کدوم سریع رفتن طرف ماشینا که زود برن... انقدر سنگین بود فضا که انگار همه میخواستن فرار کنن...

و خب نوبت من شد...

که تلوتلو خوران بدون اینکه اطرافیانو ببینم اومدم بغلت...

و چه محکم بغلم کردی داداش بزرگه...

هنوز یادمه به خدا...

دقیقا همون لحظه که ازت جدا شدم قلبم از جا کنده شد و موند پیش تو...

لحظات بدی بود لحظات خداحافظی از تو و همسر دوست داشتنیت...

و من دیگه بی توجه به هرچی و هرکی دور و برم بود با صدای بلند اشک می ریختم...

یادته از تو ماشین نگام می کردی و با چشمات میگفتی گریه نکن؟!

اما نمی شد ؛ به خدا نمی شد...

و امروز دقیقا 1 سال از اون روز میگذره...

و من برای شنیدن صدات باید 28 رقم شماره بگیرم...

و با شوق گوش بدم که میگی hello?  

و تا می گم سلام داداش با زبون فارسی و لحن مهربون بگی سلاااااااام چطوری؟

و همش بپرسی درس می خونی یا نه؟!

 

این یکسالی که گذشت بد بود،دقیقا همون شبی که رفتی من تا 3 روز حساسیتم عود کرده بود و صورتم 2 برابر اندازه ی عادی شده بود؛مامان و بابا و داداش کوچیکه و آبجی بزرگه هی حساب کتاب میکردن تا ببینن کی 17 ساعت میشه می رسین و منتظر تماستون بودیم...

اون باری که عکسای کریسمس و فرستادین یادته؟!

تنم لرزید وقتی دیدم غربت انقدر لاغر و رنگ پریدت کرده؛ و با داداش کوچیکه مدام به مامان میگفتیم نورش بده و لاغر نشده!!!

اون شب تا صبح گریه کردم!

یه چیزی هست که هر وقت حرف می زنیم بابا نمی ذاره بهت بگم...البته چند باری تو اس ام اس ها از دستم در رفته و گفتم  miss u

اما فارسیش یه چیز دیگه س

 

.::دلم برات تنگ شده::.

 

بهترین ها رو برات از خدا می خوام...

همیشه خوب باش و موفق داداش بزرگه