X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 9 اسفند 1389

پنجره








روزی دو مرد که هر دو به شدت مریض بودند در اتاقی کوچک در یک بیمارستان بستری بودند.

این اتاق نسبتا کوچک با پنجره ای به دنیای بیرون باز می شد.یکی از مردان،به عنوان بخشی از درمانش،اجازه داشت که بعدازظهرها به مدت یک ساعت بر روی تختش بنشیند (برای اینکه مایعات از ریه هایش خارج شوند) تخت او در کنار پنجره قرار داشت.اما مرد دیگر می بایست در تمام مدت به پشت دراز می کشید.



هر بعدازظهر، هنگامی که مرد کنار پنجره برای یک ساعت به بیرون پنجره نگاه می کرد زمان را با توصیف چیزهایی که در بیرون میتوانست ببیند،می گذراند.

به ظاهر پنجره مشرف به یک پارک بود که دریاچه ای نیز در آن وجود داشت.بچه ها برای مرغابی ها و قو های روی دریاچه نان پرتاب می کردند و قایق های مدل دار سوار می شدند.

مردم دست در دست هم قدم می زدند. در پارک گل و چمن کاری وجود داشت و از بالای درختان خط افق شهر پیدا بود.


مردی که به پشت خوابیده بود به تمامی چیزهایی که مرد دیگر تعریف میکرد گوش می داد و از همه دقایق لذت می برد.او می شنید که چگونه دختر بچه ها با لباسهای زیبای شنایشان در دریاچه بازی می کنند.

توصیفات دوست او عاقبت باعث شد که او احساس کند که تقریبا می تواند ببیند که در بیرون چه اتفاقی می افتد.


سپس در یک بعدازظهر عالی ،این فکر به سراغش آمد : چرا مرد کنار پنجره تمامی لذت دیدن چیزهایی که میگذرد را دارد؟ چرا او نباید این شانس را داشته باشد؟


از این احساس شرمسار بود اما هرچه بیشتر سعی می کرد که آنگونه فکر نکند،بیشتر دلش می خواست که تغییری صورت بگیرد.حاضر بود هرکاری بکند! یک شب در حالی که او به سقف خیره شده بود، مرد دیگر ناگهان از خواب بیدار شد و در حالی که سرفه می کرد و داشت خفه می شد،با دستش دکمه ای که پرستار را به سرعت خبر می کرد،جستجو می کرد.

اما آن مرد بدون هیچ گونه حرکتی فقط تماشا می کرد.حتی وقتی که صدای نفس کشیدن او بند آمد.


صبح که پرستار جسد مرد کنارپنجره را به آرامی به بیرون برد و او اوضاع را مناسب دید در خواست کرد که اگر ممکن است او را به تخت کنار پنجره منتقل کنند. بنابراین او را حرکت دادند و به بستر بردند و در وضعیت نسبتا راحتی قرارش دادند.

هنگامی که اتاق را ترک کردند،او خودش را با درد و مشقت فراوان بر روی یک آرنج بلند کرد و به  بیرون پنجره نگاه کرد.


پنجره رو به یک دیوار سفید باز می شد...!




پ.ن : این داستان برای خودم نیست و من فقط ترجمه اش کردم.