X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 10 بهمن 1389

به کجا چنین شتابان؟؟؟





پیش نویس : این پست شروع بخش داستان دنباله داره.از قبل نگفته بودم که چنین بخشی هم داریم تا سورپرایز بشین.امیدوارم ازش لذت ببرین. و منو با نظراتتون کمک کنید.




سرشو انداخته بود پایین و تند تند می نوشت


خواستم داد بزنم


دهنم باز شد


ولی صدایی ازش بیرون نیومد



خواستم نگاهش کنم تا بهم نگاه کنه

اما چشمام تو حدقه ماسیده بود

ماشینو خاموش کردم

کیفمو از صندلی عقب برداشتم

و پیاده شدم


سو‌ئیچ رو گرفتم بالا طوری که ببینه

احمقانه از زیر اون چراغ راهنماییه همیشه قرمز لعنتی نگام کرد

بعد که فهمیدم دیدتش پرتش کردم تو ماشین و راه افتادم


فقط چند ثانیه مونده بود تا چراغ سبز بشه

صداهای مبهمی از پشت سرم می اومد


سرم گیج میرفت ولی محکم قدم بر می داشتم

انقدر محکم که وقتی قدم هامو رو زمین می ذاشتم بدنم میلرزید

پشت سرم صداها کمرنگ وگمرنگ تر می شدن


فقط میخواستم برم...

قیافه ی افسر راهنمایی مات و مبهوت بیچاره یه لحظه از جلوی چشمم دور نمیشد

فکر کنم تو این مدتی که سر کار بوده هیچوقت بعد از جریمه کردن کسی چنین حرکت غیرمعقولی ندیده بود


اما من باید می رفتم...

چشمام تار می دید اما می دید

سرم سبک بود اما میتونستم فکر کنم...


سنگینی نگاه مردم رو حس می کردم

انقدر سنگین بود که کم کم زانوهام داشت سست می شد

بی اختیار دستمو بردم تو کیفمو آینه رو در آوردم...

وقتی آینه رو گرفتم جلوی صورتم دهنم از تعجب باز موند...!!!



ادامه دارد...